|
|
نوشته شده در سه شنبه 4 مهر 1391
بازدید : 676
نویسنده : اصغر بویه
|
|
در دادگاه عشق ....قسمم قلبم بود ....وكيلم دلم و حضار جمعي از عاشقان و دلسوختگان.
قاضي نامم را بلند خواند و گناهم را دوست داشتن تو اعلام كرد و پس محكوم شدم به
تنهايي و مرگ كنار چوبه ي دار از من خواستند تا اخرين خواسته ام را بگويم و من
گفتم به تو بگويند: ..... » دوستتدارم «
:: موضوعات مرتبط:
تنهايي! ,
دل نوشته ,
داستان هاي عاشقانه ,
حرفاي عاشقونه ,
,
نوشته شده در یک شنبه 2 مهر 1391
بازدید : 477
نویسنده : اصغر بویه
|
|
نوشته شده در یک شنبه 2 مهر 1391
بازدید : 639
نویسنده : اصغر بویه
|
|
بشنوید قصه جونی که
واسش دانشجو شدن ارزو بود
تو این مملکت یه چیزی شدن
بزرگتر شدن
واسه همه عزیزتر شدن
جدا از همه دغدغه
مهندس شدن
ولی دیدی چی شد
بهبهان مثل یه بمب رو سرش هوار شد
واسه اون یه جواب بی سوال شد
واسه اون کفاره گناه شد
تو دلش یه زجر بی حساب شد
شکسته دلش
دانشگاه براش مثه یه سراب شد
واسش ارزوی مهال شد
تو جونی پیر شد
از هرچه استاد و دختر بود سیر شد
نصیبش عطش شد
عطش چیه بابا نصیبش مرگ شد
گرمای جهنم
شد رفیق ویارش
ارزوش این بود که خدایا
کسی رو به این جهنم نیارش
بزار جونا زندگی کنن
لذت عشقو درسو یکجا
بدون سوز و تب
بدون اشک وغم
بدون سرد و گرم
بدون ای کاش وارزو
بودن روزهای سردو بی فروغ
بودن تلخی اب
بدون کویزهای بی جواب
تجربه کنه
حس کنه
تو تنش
وجود زندگی بی تنش
وجود زندگی بی غمش
خدایا
خدایا
:: موضوعات مرتبط:
داستان هاي عاشقانه ,
,
نوشته شده در یک شنبه 2 مهر 1391
بازدید : 337
نویسنده : اصغر بویه
|
|
یک روز یک پسر کوچولو که می خواست انشاء بنویسه از پدرش می پرسه : پدرجان! لطفا برای من بگین سیاست یعنی چی؟ پدرش فکری می کنه و می گه:بهترین راه اینه که من برای تو یک مثال در مورد خانواده خودمون بزنم که تو متوجه سیاست بشی. من حکومت هستم، چون همه چیز رو درخونه من تعیین میکنم. مامانت دولت هست، چون کارهای خونه رو اون اداره می کنه. کلفت مون ملت مستضعف و پابرهنه هست، چون ازصبح تا شب کار می کنه و هیچی نداره .
تو روشن فکری چون داری درس میخونی و پسر فهمیده ای هستی. داداش کوچیکت هم که دو سالش هست، نسل آینده است. امیدوارم متوجه شده باشی که منظورم چی هست و فردا بتونی در این مورد بیشتر فکر کنی .
پسر کوچولو نصف شب با صدای برادر کوچکش از خواب میپره. می ره به اتاق برادرکوچکش و می بینه زیرش روکثیف کرده و داره توی گه خودش دست و پا می زنه. می ره توی اتاق خواب پدر و مادرش و میبینه پدرش تویتخت نیست و مادرش به خواب عمیقی فرورفته و هرکاری می کنه مادرش از خواببیدار نمی شه. می ره توی اتاق کلفت شون که اون رو بیدار کنه، می بینه باباش توی تخت کلفت شون خوابیده . میره و سرجاش می خوابه و فردا صبح از خواب بیدار می شه .
فردا صبح باباش ازش می پرسه: پسرم! فهمیدی سیاست چیست؟ پسر می گه :بله پدر، دیشب فهمیدم که سیاست چی هست. سیاست یعنی اینکه حکومت، ترتیب ملت مستضعف و پابرهنه رو می ده، در حالی که دولت به خواب عمیقی فرو رفته و روشن فکرهر کاری می کنه نمی تونه دولت روبیدار کنه، در حالی که نسل آینده داره توی گه خودش دست و پا می زنه !!!
:: موضوعات مرتبط:
داستان هاي عاشقانه ,
,
نوشته شده در یک شنبه 2 مهر 1391
بازدید : 419
نویسنده : اصغر بویه
|
|
عصر روز شنبه یه پیرمرد هفتاد ساله و یه دختر جوان و خوشگل و خوش هیک ل
وارد یه جواهر فروشی میشن و پیر مرده به جواهر فروش میگه: میخواد برای
دوست دخترش حلقه بخره، جواهر فروشه هم یکی از اون حلقههای گرونشو
نشون اونها میده، و میگه این حلقه پنجاه هزار دلار قیمتشه، دختره به محض
دیدن حلقه و فهمیدن قیمتش خیلی ذوق زده میشه و به هیجان میآد. پیرمرده هم
که اینطوری میبینه میگه: باشه ما اینو میبریم. جواهرفروشه میگه پولشو چه
جوری میپردازین؟ پیرمرده میگه: من یه چک مینویسم و به شما میدم شما
دوشنبه برین بانک و اونو نقد کنین ما هم عصر دوشنبه میایم و حلقه رو میبریم.
صبح دوشنبه جواهر فروشه زنگ میزنه به پیرمرده و با عصبانیتو ناراحتی میگه:
آقا بانک میگه که شما اصلا پولیتوی این حساب ندارین! پیرمرده میگه: آره اینو
خودمم میدونم، ولی تو اصلا میتونی تصور کنی که من چه یکشنبهای داشت!
:: موضوعات مرتبط:
داستان هاي عاشقانه ,
,
نوشته شده در شنبه 18 شهريور 1391
بازدید : 591
نویسنده : اصغر بویه
|
|
در روزگارى كه بستنى با شكلاتبه گرانى امروز نبود، پسر١٠ سالهاى وارد قهوه فروشى هتلىشد و
پشت میزى نشست. خدمتكار براى سفارش گرفتن سراغش رفت. پسرپرسید: بستنى با شكلات چند
است؟ خدمتكار گفت: ۵٠ سنت پسرك پسر كوچك دستش را در جیبش كرد ، تمام پول خردهایش را در
آورد و شمرد . بعد پرسید: بستنى خالى چند است؟ خدمتكار با توجه به این كه تمام میزها پر شده بود و
عدهاى بیرون قهوه فروشى منتظر خالى شدن میز ایستاده بودند، با بیحوصلگى گفت : ٣۵ سنت پسر
دوباره سكههایش را شمرد و گفت: براى من یك بستنى بیاورید. خدمتكار یك بستنى آورد وصورتحساب
را نیز روى میز گذاشت و رفت. پسر بستنى را تمام كرد، صورتحساب را برداشت و پولش را به
صندوقدار پرداخت كرد و رفت. هنگامى كه خدمتكار براى تمیز كردن میز رفت، گریهاش گرفت. پسر بچه
روى میز در كنار بشقاب خالى، ١۵ سنت براى او انعام گذاشته بود
:: موضوعات مرتبط:
داستان هاي عاشقانه ,
,
:: برچسبها:
معنایی واقعی عشق!!! ,
داستان اموزنده بستنی ساده!!! ,
نوشته شده در شنبه 18 شهريور 1391
بازدید : 575
نویسنده : اصغر بویه
|
|
معنایی واقعی عشق شیوانا با دو تن از شاگردانش همراه کاروانی به شهری دور می رفتند.با توجه به مسافت طولانی راه و دوری مقصد طبیعی بود بسیاری از مردان کاروان بدون همسرانشان و تنها سفر میکردنند و وقتی به استراحتگاه می رسیدند
بقيه در ادامه!
:: موضوعات مرتبط:
داستان هاي عاشقانه ,
,
:: برچسبها:
معنایی واقعی عشق!!! ,
نوشته شده در پنج شنبه 16 شهريور 1391
بازدید : 1640
نویسنده : اصغر بویه
|
|
منبع:وب مريم
تو دلت يه جاي ديگه اينو چشمات داره ميگه
ولي من ديگه ميدوونم كه توكفشت پره ريگه
منو و تو چه ساده بوديم كه بهم دل داده بوديم
پاي اين عشق خيالي بدجوري افتاده بوديم
تو برو سراغ عشقي كه تا نفهمه تو كي هستي
پاي عشق تو بميره و نفهمه خالي بستي
منو و تو چه ساده بوديم كه بهم دل داده بوديم
پاي اين عشق خيالي بدجوري افتاده بوديم
:: موضوعات مرتبط:
تنهايي! ,
دل نوشته ,
داستان هاي عاشقانه ,
حرفاي عاشقونه ,
,
:: برچسبها:
دل نوشته ,
تنهايي ,
نفس های خسته ,
,
,
نوشته شده در پنج شنبه 16 شهريور 1391
بازدید : 1011
نویسنده : اصغر بویه
|
|
منبع:وب مريم
دختري بود نابينا
که از خودش تنفر داشت
که از تمام دنيا تنفر داشت
و فقط يکنفر را دوست داشت
دلداده اش را
و با او چنين گفته بود
« اگر روزي قادر به ديدن باشم
حتي اگر فقط براي يک لحظه بتوانم دنيا را ببينم
عروس **** گاه تو خواهم شد »
***
و چنين شد که آمد آن روزي
که يک نفر پيدا شد
که حاضر شود چشمهاي خودش را به دختر نابينا بدهد
و دختر آسمان را ديد و زمين را
رودخانه ها و درختها را
آدميان و پرنده ها را
و نفرت از روانش رخت بر بست
***
دلداده به ديدنش آمد
و ياد آورد وعده ديرينش شد:
« بيا و با من عروسي کن
ببين که سالهاي سال منتظرت مانده ام »
***
دختر برخود بلرزيد
و به زمزمه با خود گفت :
« اين چه بخت شومي است که مرا رها نمي کند ؟ »
دلداده اش هم نابينا بود
و دختر قاطعانه جواب داد:
قادر به همسري با او نيست
***
دلداده رو به ديگر سو کرد
که دختر اشکهايش را نبيند
و در حالي که از او دور مي شد گفت
« پس به من قول بده که مواظب چشمانم باشي »
******************
:: موضوعات مرتبط:
تنهايي! ,
دل نوشته ,
داستان هاي عاشقانه ,
حرفاي عاشقونه ,
,
:: برچسبها:
دل نوشته ,
تنهايي ,
نفس های خسته ,
,
,
نوشته شده در پنج شنبه 16 شهريور 1391
بازدید : 643
نویسنده : اصغر بویه
|
|
خانم شماره بدم پاره کنی !!!
۲- خانم ببخشید مستقیم از کودوم طرفه ؟؟؟
۳- خانم شماره کفشمو بدم ؟؟؟
۴- ( در برخورد با چندتا دختره زیبا ) هنوز فصل هولو نشده …
۵- ( در برخورد با چندتا دخترکم سن ) مهد کودک تعطیل شد
شما اومدین بیرون ؟؟؟
۶- نازتو بخورم … شب شام نخوردم
۷- این روز ها همه به من شماره می دهند شما چطور ؟؟؟
۸- خانم شما دو سه تا قلوئید ؟؟؟
۹- دهات چه خبر ؟؟؟
۱۰- فداتو بخورم
۱۱- خودت مگه خواهر مادر نیستی ؟؟؟
۱۲- خانم جیگرتو واسم بلوتوث می کنی ؟؟؟
۱۳- ببخشید شما چه قدر شبیه دوست دختر اینده من هستین …
:: موضوعات مرتبط:
طنز ,
داستان هاي عاشقانه ,
,
:: برچسبها:
دل نوشته ,
نوشته شده در پنج شنبه 16 شهريور 1391
بازدید : 580
نویسنده : اصغر بویه
|
|
پیرمرد و دختر ! …
فاصله دختر تا پیر مرد یک نفر بود؛ روی نیمکتی چوبی؛
رو به روی یک آب نمای سنگی.
پیرمرد از دختر پرسید :
– غمگینی؟
– نه
– مطمئنی؟
– نه
– چرا گریه می کنی؟
– دوستام منو دوست ندارن
– چرا؟
– چون قشنگ نیستم
– قبلا اینو به تو گفتن؟
– نه
– ولی تو قشنگ ترین دختری هستی که من تا حالا دیدم
– راست می گی؟
– از ته قلبم آره
دخترک بلند شد پیرمرد را بوسید و به طرف دوستاش دوید؛ شاد شاد.
چند دقیقه بعد پیر مرد اشک هاش را پاک کرد؛
کیفش را باز کرد؛ عصای سفیدش را بیرون آورد و رفت!!!
:: موضوعات مرتبط:
داستان هاي عاشقانه ,
,
:: برچسبها:
دل نوشته ,
|
|
|